می دانی
بودنت من را می سازد
اما به من نمی سازد
بمان
تو مثل بچه های باهوش، همه چیز را خراب می کنی، می شکنی. دلم را، دوستیمان را می گویم.
من مثل بچه های خنگ، فکر می کنم همه چیز را می شود با چسب دوقلو…
شب باش
به صبح گفته ام نیاید. می خواهم مثل هر شب، هر چند در خیال، این شب آخر را هم تو باشی و من و خاطره ی همه ی بی قراری هایم.
به صبح گفته ام نیاید. تو مرده ای و من هنوز جنازه ات را زندگی می کنم.
به صبح گفته ام نیاید. چشم هایم را می بندم و مراقبم که خوابم نبرد، که خوابت نبرد!
می خواهم عطرت را به یاد بیاورم وقتی می رفتی و نگاهت را وقتی ترانه ی خداحافظی
می خواندی:”خداحافظ گل لاله …”
به صبح گفته ام نیاید. ماه افتاده در دست هایت. دست های ماهت مال من؟
صبح شده حالا. بازهم خورشید به حرفم گوش نکرد.
